نگاشته شده توسط: منیره | ژوئیه 2, 2008

ما منتظريم.

خوب به سلامتي! گل پسر کنکورش رو داد و تا زماني که نتيجه کنکورش بياد فکر کنم در مرحله خلاء باشه. يه جورايي ول معطل اينه که نتيجه چي ميشه. چند روزي مشهد بود و فکر کنم حالا ديگه بايد برگشته باشه. بايد ببنيم چه قدر مشتاق آپ کردن بلاگه.
به هر حال ما منتظريم. هم منتظر نتيجه، هم منتظر مطلب جديد.

نگاشته شده توسط: منیره | مه 10, 2008

ناراحتم

خیلی از دستت ناراحتم، خیلی!

نه از بابت اینکه چرا وبلاگت رو توی این چند روز خیلی آپ کردی! که به نظر من اون میتونه خیلی توی روحیت تاثیر داشته باشه و برات خوبه! حالا یه ذره کمتر یا بیشترش …. خوب! گذشته دیگه! از این بابت خیلی ناراحتم که ….

خوب چرا این بلا رو سر وبلاگت اوردی؟! مگه من چی گفتم که این جوری کردی؟

من دیگه باهات حرف نمیزنم

نگاشته شده توسط: گل پسر | مه 4, 2008

%7

مردی پاک روزی با خداوند مکالمه ای داشت: “خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
خداوند آن مرد را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..
مرد با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: “تو جهنم را دیدی!”
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد گفت: “نمی فهمم!”ا
خداوند جواب داد: “ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!”
(تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر “7%” ارسال کنید)
من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم!

نگاشته شده توسط: منیره | آوریل 29, 2008

دعا

* هر آفریننده ای مخلوقات خودش را دوست دارد، عکاس به عکسی که میگیرد عشق میورزد و نقاش به طرحی که میکشد و خداوند – خالق تمم زیبایی ها-  نیز تمامی مخلوقاتش -به خصوص انسان ها – را دوست دارد. چه گونه است این همه ظلم بندگانش را میبیند ولی همچنان دوستشان میدارد؟! اصلا خداوند عاشق است. عاشق که میشوی همه چیز را برای معشوقت میخواهی، همیشه سعی میکنی به صلاح معشوقت عمل کنی. پس بدان و آگاه باش که خداوند عاشق است و همیشه به فکر توست! همیشه صلاحت را میخواهد و همه چیز ….

* از من برنمیاد قلمبه سلمبه بنویسم! لپ کلام! بچه تر که بودم همیشه دعام این بود که «خدایا هرچی صلاحمه همون بشه» بزرگتر که شدم یادگرفتم که خدا خیلی دوستم داره پس همیشه صلاحمو میخواد، منتها گاهی این منم که حکمت های خدا رو فراموش میکنم و از صلاح خودم ناراضیم. دعام رو عوض کردم و از اون به بعد وقتی میخوام دعا کنم این رو میگم «خدایا صلاحم رو رضام قرار بده»

پسرکم برات دعا میکنم که از هرچه پیش آید خوشت آید.

نگاشته شده توسط: منیره | آوریل 26, 2008

از زندگیت لذت ببر

همیشه و همه جا، حتی در بدترین شرایط، از زندگیت لذت ببر. هیچگاه نگذار زشتی ها و پلیدی های جهان دنیایت را ویران کند. این داستان رو گوش کن :

اديسون در سنبن پيري پس از كشف چراغ برق يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار مي رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي  كرد. اين آزمايشگاه بزرگترين عشق پيرمرد بود هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموران فقط جلو گيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود .

پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن پيرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب ديد كه پير مرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر ميبرد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: «پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست!  رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟ حيرت آور است! من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي ! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت. نظر تو چيه پسرم؟»

پسر حيران و گيج جواب داد: «پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟ چطـور مي تواني؟ من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟»

پدر گفت: «پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد! مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد. در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكــر مي كنيم. الان موقع اين كار نيست. به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!!!!»

توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع نمود.

پسر خوبم. اگه حتی درس خوندن برات مشکله، اگه حتی نتیجه آزمونهات با چیزی که انتظار داری متفاوته، ولی هیچ وقت امیدت رو از دست نده. طوری درس بخون که از اون لذت ببری. و امروز آنگونه زندگی کن که فردا به گذشته ات غبطه نخوری. موفق باشی.

نگاشته شده توسط: منیره | آوریل 23, 2008

منم اومدم

دیشب داشتم به این فکر میکردم که چه جوری به این گل پسر، قند عسل بگم که بهتره بره یه وبلاگ توی وردپرس بسازه و من رو هم دعوت کنه. چون این جوری من به راحتی میتونم با داشتن یه اکانت هم وارد قسمت مدیریت وبلاگ خودم بشم هم وارد مدیریت وبلاگ گل پسر! کلی با خودم کلنجار رفتم و به این فکر کردم که گل پسر درس داره و بهتره فعلا چیزی بهش نگم!

باور کردنی نبود! ظهری وقتی وارد قسمت مدیریت وبلاگ خودم شدم دیدیم در تازه هام نوشته “بروز شده: golpesaromumy – سلام” بالای سربرگ وبلاگ رو که دیدم فهمیدم گل پسرم خودش همه کارا رو کرده! گل پسر منه دیگه، مثل خودم باهوشه. الانم میخواد به مامانیش قول بده که تا شنبه که مامان از شیراز برمیگرده بشینه خوب درساش رو بخونه.

راستی امتحان سنجش بعدیت کیه؟!

نگاشته شده توسط: گل پسر | آوریل 23, 2008

سلام

سلام اسم من گل پسره! فقط خواستم بهتون بگم منتظر باشین به زودی میایم!(من و مامان جونم دیگه!)

پ.ن: تا مامان جونم اینجا پست نده من پست نمدم!

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.